تبلیغات
نگاه من - فیلم مرز واقعیت و دروغ؛

فیلم مرز واقعیت و دروغ؛

چهارشنبه 31 تیر 1388 07:43 ق.ظ

نویسنده : مینو

مینا اكبری. لوچیانانو. ایتالیا: در حالی كه ایتالیا در تب برگزاری كنفرانس هشت كشور صنعتی )جی هشت( رو زهای شلوغ و پر سر و صدایی را تجربه میكرد، گروه تولید آخرین ساخته عبا س كیارستمی در شهر لوچییانو واقع در ایالت توسكانی در مركز ایتالیا با طمانینه در حال ثبت داستان كم اتفاق آشنایی و رابطه یك مرد نویسنده و زنی گالری دار هستند. در این شهر ساكت خبری از توریستهای فضول و دانشجویان معترض به سیاستهای كشورهای توسعه یافته نیست. همه چیز با ریتمی كند پیش میرود. فیلمبرداری تا دو هفته دیگر ادامه خواهد داشت اما كسی عجله‌ای ندارد. انگار از رم و دیگر شهرهایی ایتالیا كه با سرعت سینمای اسپیلبرگ و لوكاس به پیش می‌تازد، در لوچییانو به دنیایی با منطق آثار تاركوفسكی و برسون پرتاب شده ایم. در خانه ای كه هم نشانه ای معماری روز در آن هویدا است و هم معماری پرنقش و نگار قرن هجدهمی كشف میشود، در سایه روشن یك روز تابستانی كیارستمی در حال جدل با ژولیت بینوش و ویلیام شیمل است تا آنها را به جنس دیگری از راه رفتن، حرف زدن و زندگی كردن عادت بدهد. یك فیلم عاشقانه بدون بروز عواطف و یك رابطه عمیق با استفاده از دم دست‌ترین ابزار. كیارستمی در مفاهیم از سینمای خودش عدول نكرده، حتی در روش‌ها.
برای او ساخت یك پروژه چهار میلیون یورویی با مشاركت مارین كارمیتز، شبكه 3 فرانس، كانال پلوس و آنجلو باباگالوی فرقی با تولید یك فیلم برای كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان با بازیگران غیرحرفه ای ندارد، حتی اگر همه عوامل فنی اروپایی باشند و برخی صحنه‌ها را با دو دوربین فیلمبرداری شود و شبها با كمك پسر و تدوینگرش، بهمن كیارستمی همه برداشت‌های روزانه تدوین و بازبینی شوند. كیارستمی شفاف نمیگوید كه فیلمش درباره چیست. او از قابل پیشبینی بودن گریزان است. به همین دلیل تنها درباره یك چیز به من اطمینان میدهد. فیلم 104 دقیقه است. كار با بازیگران مهمترین كار كیارستمی در صحنه است. كاری كه بهترین توصیف آن كنترل است. باقی عوامل پذیرفته‌اند كه باید تماشاگر با حوصله این پشت صحنه شهودی باشند. فیلمنامه‌ای در صحنه هست اما انگار فقط برای ارائه به آدمهای بیكار نوشته شده، فیلم با منطق صحنه‌ها جلو میرود و با اعتماد كامل به درك آنی از حوادث.
فیلمسازی كیارستمی بیشتر از هر چیزی به نوشتن رمان شباهت دارد. شخصیت نویسنده كه بازیگر انگلیسی نقش آن را بازی میكند، كتابی درباره اشیای اصل و كپی نوشته. هسته معنایی فیلم نیز همین است. تلاش برای توضیح این معنا كه مرز واقعیت و دروغ چیست؟ عباس كیارستمی در سكوت همان كاری را میكند كه دانشجویان معترض در مقابل كاخ برگزاری كنفرانس جی هشت انجام میدهند.
كار هنرمند همین است: تكیه بر فردیت و حركت به عمق وگرنه در این دنیای بزرگ همه انسانها به دنبال یك چیزند. تفاوت در را ههاست. درباره این فیلم و چیزهایی كه از پشت صحنه آن دیدیم، باز هم خواهیم نوشت.
چاپ شده در روزنامه فرهیختگان
سینمای مستند در ایران آن¬چنان¬که باید قدر ندیده است. سهم اکران عمومی فیلم¬های مستند در تاریخ سینمای ایران تنها یک فیلم بوده است؛ «خانۀ خدا» (1345) که اتفاقاً در هنگام نمایش عمومی¬اش با استقبال گستردۀ مخاطبان ایرانی روبه-رو شد و خیلی از کسانی¬که حتی آن زمان¬ها به دلایل اعتقادی به سینما نمی¬رفتند، حاضر شدند به تماشای آن فیلم بنشینند. در طول این سال¬ها که حتی جشنواره¬ای هم¬چون «سینما حقیقت» با استقبال گستردۀ جوانان و مستندسازان روبه¬رو شده و نهادی همانند مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی قدرت مالی چشمگیری پیدا کرده، باز هم سینمای مستند و تجربی در حاشیه بوده و نتوانسته به جایگاهی شایسته که حق¬اش است، دست پیدا کند.
این روزها مستند «تهران انار ندارد» به روی پرده آمده است و تا این¬جا جوانان و سینمادوستان استقبال خوبی از آن کرده¬اند. کارگردان این مستند، مسعود بخشی، جوانی است که از میان خیل هزاران جوان فیلم¬ساز و سینمادوستی که هر روز به صورت مستقل به کارگردانی روی می¬آورند، موفق شده فیلمی بسازد که در محافل سینمایی سر و صدای زیادی به¬پا کرده است. او مستندی ساخته که همان¬طور که از اسم¬اش بر می¬آید در مورد پایتخت کشورمان است؛ شهری که گرچه همانند دیگر شهرهای اسم و¬ رسم¬دار ایران سابقۀ تاریخی چشمگیری ندارد، اما در بیش از صد سال اخیر فراز و نشیب¬های زیادی را پشت سر گذارنده و اکنون به¬عنوان یکی از بزرگ¬ترین شهرهای جهان برای خود جایگاهی درست و حسابی دست¬و¬پا کرده است. تهران کاراکتر اصلی مستند مسعود بخشی است و او تلاش کرده با زبانی طنزآلود و البته کنایه¬آمیز تاریخچۀ محبوب¬ترین شهر کشورمان را ورق بزند.
مسعود بخشی حتی زمانی که در فیلم¬اش می¬خواهد معضلات و مشکلات ریز و درشت شهر تهران را در برهه¬های زمانی گوناگون بررسی کند، بیشتر از زبان طنز استفاده کرده است. شاید به همین خاطر است که خیلی از مخاطبان اثر با هر سطح سلیقه¬ای از فیلم زده نمی¬شوند؛ بی¬شک این بزرگ¬ترین مزیت مستندِ مسعود بخشی نسبت به هم¬تایان¬اش است که غالباً سر و شکلی جدی و عصا قورت¬داده دارند و با این¬که بین¬شان می¬توان آثار ارزشمندی هم پیدا کرد، اما در نهایت فرصتی برای جذب درصد بیشتری از تماشاگران بالقوه پیدا نمی¬کنند. اگر عنصر «طنز» و دیدگاه تر و تازۀ مسعود بخشی را از «تهران انار ندارد» بیرون بکشیم، می¬توان گفت فیلم چیزی بیشتر از یک سری تصویرهای آرشیوی و یا مستندگونه که به فیلم¬های «سینما- وریته» و آثار معمول مردم¬شناسانه پهلو می¬زنند، نیست. مسعود بخشی خوب حواس-اش بوده که مخاطب¬ امروزی¬اش چه ¬می¬خواهد و با چه زبانی با او صحبت کند که کسل و خسته نشود. با این¬وجود طنازی کارگردان در تمام اثر یک¬دست نیست؛ برخی جاها به دل می¬نشیند و برخی جاها مشخص است گرفتار نگاه معذبی است که نسبت به مقولۀ ممیزی وجود دارد. برای مثال حضور عوامل اندک فیلم در کادر دوربین کارگردان و شوخی با آن¬ها- زمانی¬که بخشی می¬خواهد مشاغل گوناگون رایج در شهر تهران را نام ببرد و از شغل آن¬ها یاد می¬کند، یکی از قشنگ-ترین طنزهای این مستند است. یا هنگامی¬که به معضل برج¬سازی در تهران اشاره می¬شود و کارگردان و نصرت کریمی- هنرمند و فیلم¬ساز قدیمی کشورمان که صدا و لحن جالب¬اش به خوب از آب درآمدن نریشن¬¬های فیلم¬ کمک بسیاری کرده- با لحنی کنایه¬آمیز به پایان مشکلات مسکن¬سازی در تهران (چیزی که شاید همیشه در حد آرزو باقی بماند) اشاره می-کنند، موضوع از حد یادداشت¬ها و مقاله¬های ژورنالیستی بالاتر می¬رود؛ چون کارگردان هم¬زمان کاراکترهایی همانند آقا بابک¬ (آن جوان برج¬ساز) و مهندس محبی (آن مهندس جوان که بر کار نظارت ساخت برج¬ها در تهران مشغول است و خودش هم دستی در خانه¬سازی دارد) را به¬عنوان مصداق¬هایی جالب برای نیش¬وکنایه¬هایش معرفی می¬کند و با تأکید گاه-و¬بی¬گاه بر آن¬ها مایۀ انبساط خاطر مخاطب می¬شود و البته حرفش به دل هم می¬نشیند¬. اما در مقابل زمانی که از صنعت خودروسازی در تهران حرف به میان می¬آورد و البته کارگردان آن را با ایدۀ بامزۀ آهنگ قدیمی و عامه¬پسند «مشدی ممدلی» در هم می¬آمیزد، چون دلیلی برای ادعایش نمی¬آورد؛ با این¬که ما نیز همانند مسعود بخشی خوب می¬دانیم نباید گول آن روبات¬های مونتاژکنندۀ خودرو را بخوریم و خودروهای ملی¬مان بسیار بسیار از استانداردهای جهانی پایین¬تر هستند، انتظار داریم که بخشی به¬عنوان یک کارگردان چیزی بیشتر از آن¬که می¬دانیم و شایعه¬هایی که هر روز می¬شنویم، به ما ارائه کند. یا این رویکرد ژورنالیستی به برخی دیگر از مشکلات هم¬چون به هم¬ریختگی¬ها و بی¬نظمی¬های موجود در جامعه با به¬کار¬ بردن واژه¬های دست¬مالی¬شده و بارها استفاده¬شده¬ای همانند «جامعۀ مدنی» و «اصلاح¬طلبی» و ... بیشتر همان مقاله¬های تاریخ¬مصرف¬دار بخش سیاسی روزنامه¬ها را به یاد می¬آورد تا این¬که بیان¬گر نگاه عمیق کارگردان به مشکلات ریز و درشت شهرنشینی باشد. با این¬وجود در تمام این موضوع¬ها کارگردان تلاش کرده که نگاه طنزآلودش کم-تر به سطح بیاید و در جای¬جای اثر جاری باشد که البته همان¬طور که اشاره شد این دیدگاه فاقد آن انسجام و یک¬دستی لازم است؛ ولی باید گفت در بخش¬هایی که کمی گل¬دشت هم شده، کم¬تر آزاردهنده است.
مونتاژ تصویرهای آرشیوی در تمام اثر در خدمت نگاه کارگردان در لحظه است و البته هم¬گام با تک¬موضوع¬هایی است که در فیلم مطرح می¬شود. همین سبب می¬شود که تصویرهای آرشیوی که بارها و بارها بسیاری از آن¬ها را بر صفحۀ تلویزیون و یا در فیلم¬ها دیده¬ایم، در این مستند جایگاهی کم¬وبیش دراماتیک برای خود پیدا کنند و البته نباید از نریشن¬های طنزآلود فیلم هم گذشت که به¬ویژه در جایی که با مشاغل و آدم¬های زمان قاجاریه شوخی می¬کنند، کمک بسیاری به جا افتادن این عکس¬ها و فیلم¬های آرشیوی ¬در بدنۀ فیلم کرده¬اند. با این¬وجود به نظر می¬رسد که فیلم جانب انصاف را در نشان¬دادن تصویر تهران در برهه¬های زمانی رعایت نکرده (که شاید بخشی از آن به مقولۀ ممیزی بازمی-گردد) و نیز شوخی¬هایی با چهره¬های سیاسی یک¬صد سال اخیر کرده که با هدف فیلم هم¬خوانی ندارد و بیشتر مناسب برنامه¬های طنز تاریخی تلویزیون¬مان است. برای مثال پیشرفت¬ها و اتفاق¬های عمرانی و فرهنگی بسیاری که در زمان پهلوی¬ها در تهران رخ داده و کسی هم نمی¬تواند منکر آن¬ها شود و البته خیلی از این اتفاق¬های خوشایند محصول نگاه عوام¬فریبانۀ آن حکومت¬ها بود، می¬توانست جایی در فیلم داشته باشند و البته کارگردان به ریشه¬یابی¬های سیاسی آن با همان نگاه طنزآلود بپردازد. یا باید به شوخی نه¬چندان دل¬چسب کارگردان با محمدرضا پهلوی (هم¬زمانی تصویر آخرین شاه ایران با واژۀ «باباکرم» در تصنیفی عامه¬پسند به همین نام و تکرار چندبارۀ آن) به هیچ¬وجه مناسب مستندی نیست که در مورد تهران ساخته شده است. خوب می¬دانیم محمدرضا پهلوی چهرۀ محبوبی در میان عامۀ مردم نبوده و نیست؛ اما این دلیلی نمی¬شود که بدون داشتن هدفی مشخص و بی¬آن¬که این¬گونه شوخی¬ها با موضوع¬های بیان¬شده در فیلم هم-خوانی داشته باشند، چهرۀ او را تا حد یک آدم خنده¬دار و احمق پایین بیاوریم. اشاره به زلزلۀ قریب¬الوقوع تهران که مدتی است زیاد در موردش شنیده¬ایم و آمارهای جالب و البته تکان¬دهندۀ کارگردان در این زمینه که با تصویرهایی از زلزلۀ فاجعه¬بار پیشین در گوشه¬وکنار ایران همراه است، رأی¬گیری بامزۀ کارگردان دربارۀ موضوع¬های مطرح¬شده در فیلم¬اش و البته تأکید ظریف بر جعفرآقا (آن مهاجر آذری¬زبان با اظهارنظرهای جالب¬اش) و نیز پایان ویژۀ فیلم دربارۀ باغ انارهای تهران قدیم و البته پلان¬های پایانی اثر (با استفادۀ به¬جا از ترانۀ خوب محسن نامجو بر تیتراژ پایانی) از دیگر بخش¬هایی هستند که مستند «تهران انار ندارد» را به یک مستند جالب و جذاب برای عامۀ مخاطبان¬اش تبدیل کرده¬اند.
«تهران انار ندارد» این قابلیت را داشت که با تقسیم یکسان زمان میان موضوع¬هایش و نیز بهره¬مندی از نگاهی منصفانه¬تر میان برهه¬های تاریخی شهر تهران به فیلمی نود دقیقه¬ای تبدیل شود که باز هم خسته¬کننده نباشد. دلیل این ادعا نیز توانایی بخشی در رویارویی با مسأله¬هایی است که در فیلم¬اش از آن¬ها یاد کرده است. با این وجود با همین سر و شکل کنونی¬اش هم «تهران انار ندارد» ارزش دیدن دارد و البته بیشتر از تماشای این مستند¬ قابل قبول باید از برنامه-ریزی برای اکران این اثر خشنود باشیم که شاید در آینده¬ای نزدیک راه را برای عرضۀ بهتر و بیشتر آثار مستند و تجربی به گروه بیشتری از مخاطبان سینمارو باز کند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -